
اولین بار هامون رو تو سینما دیدم و هنوز اون قدر بزرگ نشده بودم که چیزی ازش سر در بیارم. انگار فقط یه سری تصویر و صدای درهم و برهم. هیچی از فیلم نفهمیدم به جز یک صحنه؛ که تا چند سال بعد هم که تو ویدئو فیلم رو دیدم اون صحنه خوب یادم بود: هامون میره پسر کوچولوش رو از مهد کودک برمی داره؛ پسره ازش میپرسه کلاچ سه چرخهش رو تعمیر کرده یا نه؛ هامون یادش رفته ولی میگه همین الان تعمیرش میکنه؛ صندوق عقب رو باز میکنه و سهچرخه رو میاره بیرون که مهشید سر می رسه؛ بچه رو برمی داره و با خودش میبره سوار ماشین خودش کنه؛ تو راه بچه میگه سهچرخهش رو میخواد؛ مهشید میگه «می خرم برات». و سوار میشن و می رن. بچه از پشت شیشهی ماشین مادرش برای هامون دست تکون می ده و هامون در جواب پسرش، آچاری که تو دستش مونده تو هوا حرکت میده...
تو عالم بچگی چنان دلم برای هامون سوخته بود که هیچ وقت نه قبل و نه بعدش برای هیچ کسی نسوخته بود و نسوخت...
از وقتی که مهشید میرسه تا آخر که با بچه دور میشن، هامون لام تا کام حرف نمیزنه. نه اشکی، نه آهی... حتی از چشماش پشت اون عینک سیاه مشکی بزرگ هیچی پیدا نیست... ولی با یه حرکت کوچیک گردن، دستی که به صندوق عقب تکیه میده و یه آچار، چنان کاری میکنه که تا ته دلت بسوزه و تا عمر داری یادت نره!
پینوشت: داستان اینه که قرار شده بود به مناسبت روز چهلم هر کدوممون یکی از سکانسهای تاثیرگذار شکیبایی رو بنویسیم.



مجید صالحی که در «ترش و شیرین» دستیار عطاران بود این بار خودش سکان رو دست گرفته بود و البته همچنان از مشاورت معلمش بهره میبرد. کار هم درست در همون سبک و سیاق عطارانی بود: یک داستان اجتماعی بر پایهی مسائل مبتلابه روز جامعه و با پرداخت واقعگرایانه با طنزی مبتنی بر جزئیات.


سریال پریدخت در نگاه اول و حتی تا قسمتهای میانی ترکیبی از سریالهای قبلی در محرم های گذشته بخصوص سریالهای شب دهم و بیشتر از اون سریال روزهای اعتراض به نظر میرسید، منتها در مقایسه با اولی (شب دهم) شور و حال کمتر و در مقایسه با دومی (روزهای اعتراض) فیلمنامه کم پیچ و خمتری داشت و یه خطکشی خیلی کلیشهای بین خیر و شر. یعنی بر عکس روزهای اعتراض و مثل سریالهای آبکی مزخرف همیشگی این جا تکیه رفتن و نماز خوندن و زنجیر زدن نشانه اصلی و بی بروبرگرد آدمای خوب، و روشنفکری و مشروب خوردن و بی نمازی نشونه قطعی و بیبروبرگرد آدمهای خبیث بود.

شهریور 1387


